مختصر، گویا و اندکی عصبانی./ آقاى احمدى نژاد بايد به اين پرسش پاسخ دهد كه اگر هدف از نامه نگارى به جورج بوش جز يافتن راهى براى حفظ اقتدار (بهره مندى ايران از انرژى هسته اى)، صلح (پرهيز از جنگ و خشونتى كه آمريكا درصدد تحميل آن است) و توسعه ايران (پرهيز از تحريم و محاصره اقتصادى) نبوده، با چه تحليل و جوازى بر ربع قرن اندوخته قطع رابطه و مذاكره و مكاتبه با آمريكا (كه مى توانست در هر مذاكره اى برگ برنده ايران باشد) چنين چوب حراج زده است؟ به چه حقى رئيس جمهور از وظايف قانونى خود به عنوان مجرى اراده ملت و نماينده نظام به جايگاه يك دعوت كننده تغيير موقعيت داده است؟/ از محمد قوچانی- شرق
گرهی دیپلماسی ایران
دیپلماسی ما از حالت رکود خارج شده و فعالتر از گذشته، بهدنبال چارهجویی برای خروج از بحرانیاست که بهواسطه یکسری مسائل اساسی بوجود آمده است. این را کتمان نمیتوان کرد. اما آیا این دیپلماسی در مسیر صحیح خود گام برمیدارد؟ پاسخ این پرسش به گمان من منفیاست. نه از این جهت که دیپلماسی دولتمردان ما با مسائل اساسی "نظام بینالملل" در تضاد است و هنوز "عرف دیپلماسی" از جانب ایران رعایت نمیشود، بلکه از این جهت که ایران، "ثبات دیپلماسی" ندارد! چیزی که بر همگان مبرهن است این است که آنچه که در خارج از ایران «در زمینه مسأله هستهای» می گذرد، یک جریان ثابت است و چیزی که ثبات ندارد، رفتار دولتمردان ایرانی است. به نظرم این دیپلماسی فعال که اساسا خیلی هم خوب است، پیش از هرچیز نیاز به یک "ثبات" دارد. ثباتی که بشود با آن کلیت سیاست خارجی ایران را در مثلا ده سال آینده پیشبینی کرد. نگاهی به نتایج نظرسنجی مربوط به وضعیت رئیسجمهور بیاندازید: بیشتر شرکتکنندگان معتقد به یک اتفاق غیر قابل پیشبینی هستند! این یعنی نداشتن "ثبات دیپلماسی". چند روز پیش هم اکونومیست اعلام کرد ایران به لحاظ سرمایهگذاری اقتصادی، بدترین کشور دنیاست. من شخصا خیلی خوشبین نیستم که در کوتاه مدت بتوان به این "ثبات" رسید. اگر همزمان با این فعال شدن دستگاه دیپلماسی «که قطعا به تشخیص آیت الله خامنهای آغاز شده» یکسری مسائل اساسی ایدئولوژیک، و یک رویکرد بهمنظور رسیدن به همان ثباتی که گفته شد ایجاد میشد، این بد بینی هم طبیعتا جای خود را به خوشبینی میداد!
طنز نوشتهی محمود فرجامی با عنوان "متن کامل پاسخ بوش به احمدینژاد"/ جدای از طنز نوشته، حاوی نکات ريزبينانهای است که دغدغههای ايران را در سياست خارجی را برجستهتر و سئوالات اساسی را پررنگتر میکند.
مجددا چماق و هويج اينبار از سوی فرانسه
به نظرم بعد از استراتژی مجدد "هويچ و چماق" دوست بلازی و اعلام مهلت دوهفتهای از سوی کاندوليزا رايس مبنی بر عدم تقابل با ايران پس از ارائه پيشنهاد اروپا، وضعيت ايران پيچيدهتر خواهد شد. بهخصوص آنکه رئيس جمهور يک کارت بازی را که خرج نکرده بود، به قول زيدآبادی خرج کرد و سوزاند. يک نکته روشن است: اجماع جهانی صورت گرفته و در خارج از ايران همهچيز تثبيت شده و چيزی که نوسان دارد و غير قابل پيشبينی است، رفتار دولت ايران است. وگرنه الان ديگر همه میدانند که خواست جامعه جهانی مبنی بر توقف غنیسازی اورانيوم "دستکم در مقطع فعلی"، قطعی و بازگشتناپذير است.
تحليلها ادامه دارد
اگر شما هم مثل من همهی اخبار و نظرات مربوط به نامهی رئیسجمهور را بلعیده (!) باشید، متوجه دو نکته مهم خواهید شد: نخست تشبیه نامه رئیس جمهور به نامه پیامبر و امام خمینی به خسروپرویز و گورباچف برای هدایت به راه حق، و دوم بهپا کردن هیاهویی که نتیجه ندارد (مثال آن را هم بحث حضور زنان در ورزشگاه میدانند). این دو مورد در اکثر نظرات به چشم میخورد و یا شنیده میشود.
ضمنا، تک و توک هم در تحلیلها به چشم میخورد که اگر این نامه توسط محمد خاتمی در زمان رياست جمهوریاش نوشته میشد، کارش تمام شده بود.
درباره نامه رئیسجمهور
اگر چه زود است درباره نامه رييس جمهوري اسلامي ايران به رييس جمهوري امریکا بدون اطلاع از محتواي آن سخني گفت، اما به نظر میرسد این حرکت رئیس جمهور با هدف بهبود چهره ایران در نظام بینالملل به عنوان نظامی «صلح طلب» و «عدالت محور» که دغدغههای جهانی نیز در سر دارد صورت گرفته است.
شاید هم سران نظام و آیت الله خامنهای عملا به این نتیجه رسیدهاند که نمیتوان دست روی دست گذاشت و شاهد بازیهای پنهانی چین و روسیه و امریکا بود.
اما به هر روی بعید به نظر میرسد مساله تازهای در نامه عنوان شده باشد. آن زمانی که آقای احمدینژاد قرار بود در سازمان ملل سخنرانی کند، هیاهویی با عنوان «پیشنهاد هستهای ایران» به راه افتاد و همگان خود را برای سخنرانی رئیس جمهور آماده کردند، اما نه تنها هیچ تاثیری در روند پروندهی هستهای ایجاد نشد، بلکه ایران بدترین دوره سیاست خارجی و روابط بینالملل را در 27 سال گذشته تجربه کرد.
به نظرم چیزی که از همهی اینها مهمتر است، تغییر نگرش نسبی ایران در سیاست خارجی است. هرچند که مقامات بر طبل مخالفت خود با سیاستهای امپریالیستی امریکا میکوبند و ظاهرا ذرهای هم حاضر به کوتاه آمدن نیستند، اما در عمل کمکم دارند به این مهم پی میبرند که مسائل تعیین کننده در نظام بینالملل راهی نیست که ایران در پیش گرفته.
از طرفی امریکا و جورج بوش در معرض امتحان بزرگی قرار گرفتهاند. شیوه برخورد با این نامه از سوی امریکا برای جلب افکار عمومی بسیار مهم به نظر میرسد. توپ در زمین امریکاست و مشاوران بوش برای استفاده بهینه از این حرکت ایران در جهت منافع امریکا، باید سخنانی را به رئیس جمهور امریکا بیاموزند که امریکا بتواند این سخنان را در کنار «هولوکاست» و «محو اسرائیل» بگذارد تا از آن سمبلی برای شرارت ایران درست کرده و در جهت سياستهای امريکا، آن را مورد استفاده قرار دهند.
در اين دو هفته كه از وبلاگستان دور بودم، اتفاقات مهمي رخ داده كه در پس آن بي شمار نقد و تحليل و پيش بيني عنوان شد. اما دو چيز توجه مرا بيش از پيش به خود جلب كرده كه سر فرصت بيشتر توضيح خواهم داد: نخست اعلام رسمي پيوستن ايران به باشگاه هسته اي جهان از سوي رئيس جمهور احمدي نژاد و دوم مواضع مهندسي شده امريكايي كه نشان داده «اتاق هاي فكري» جورج بوش، قادر به جلب افكار عمومي هست هرچند كه جمهوري خواهان خود عملا چنين توانايي را ندارند.
لغو قانون کار فرانسه و چند نکته
با کوتاه آمدن رسمی رئیس جمهور فرانسه در ارتباط با قانون کار، دومنیک دوولیپن عملا از صحنه سیاسی «و در دیدی گستردهتر از انتخابات سال آینده فرانسه» حذف شد. اما مواردی که بعد از چندین هفته اعتصاب و تظاهرات در فرانسه قابل تأملتر است، در چند مورد زیر خلاصه میشود؛
الف) دولت راستگرای فرانسه با تدوین و در نهایت لغو این قانون، جایگاه خود را در انتخابات سال آینده بهشدت تضعیف کرد.
ب) اهمیت مسائل اجتماعی در فرانسه و به طور کلی اروپا، بسیار بیشتر از مسائل سیاسی است. یک مسئله نهچندان پیچیده استخدامی (که تنها به عدهای محدود هم مرتبط است) بر بزرگترین مسائل سیاسی این کشور اولویت دارد! تظاهرات میلیونی و حساس شدن تمام رسانهها به این مسئله خود گویای این امر است.
ج) فرانسه عجیبترین کشور اروپاست! خیابان شانزهلیزه فرانسه، شاهد تظاهرات بسیاری «از موافقین و مسلمانان و اتحادیهها و NGO ها گرفته، تا یهودیها، همجنس بازان و آتئیستها» بوده که همه طلب حق میکنند. اگرچه در همین ماجرای قانون کار، پلیس فرانسه دستکمی از پلیس کشورهای جهان سوم در سرکوب مخالفین نداشت، اما میتوان گفت به نوعی فرانسه دموکراتیکترین کشور در این زمینه خاص «تظاهرات» است.
د) دوستی معتقد بود «انقلاب» اساسا بد است و اگر هم قرار است تغییرات عمدهای ایجاد گردد باید در قالب «اصلاحات عمده» صورت گیرد و نه «انقلاب». چرا که انقلاب زیرساختها را به شدت نابود میکند. نمونه عینی آن را هم فرانسه میدانست و آن را با انگلیس، و مقایسه میزان ثبات دوکشور میسنجید. این هم در نوع خود نکتهای است قابل تأمل.
ه) و در نهایت اینکه اتحادیههای کارگری فرانسه حداکثر سود را از این ماجرا بدست آوردند. حالا هم آنها میتوانند مانند انگلیس، به نفوذ در دولت و تصمیمگیریهای کلان سیاسی بیاندیشند.
سرنوشت مبهم ابراهيم جعفری
به نظر میرسد با فشار بی امان امریکا در آستانه تشکیل دولت جدید در عراق، از همین الان باید فاتحه ابراهیم جعفری را بخوانیم. اظهارات صریح ضد امریکایی، انتقاد از زلمای خلیلزاد، سیاست تحت لوای ایدئولوژی و اظهاراتی چون "تعیین جدول زمانبندی شده برای خروج نیروهای امریکایی از عراق" باعث آن شد که رایس و استراو سراسیمه وارد بغداد شده و نگرانی پنهان امریکا را از نخستوزیری مجدد جعفری نمایان سازند. دو گزاره از این ماجرا بدست میآید؛
-
شاید اگر ابراهیم جعفری، کمی از ذکاوت طالبانی را داشت، هماکنون بی هیچ مانعی نخستوزیری عراق را از آن خود کرده بود.
-
عدم تعریف واحد از دموکراسی در همهجا خصوصا در خاورمیانه آشکارتر از همیشه علاوه بر بیثبات کردن جهانیان "که به زعم فوکویاما آهسته آهسته به سمت لیبرال دموکراسی در حرکتند"، سیاست دوگانهی امریکا را نمایانتر از گذشته کرد: میتوان هم شعار دموکراسی داد، هم آشکارا در روند انتخابات آزاد در عراق دخالت کرد!
